پس چرا میگفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی ان مهربانی دم کن
بعد بگذارکه ارام ارم
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دستهایت:
سینی نقره ی نور
اشکهایم:
استکانهای بلور
کاش استکانهایم را
توی سینی خودت میچیدی
کاشکی اشک مرا میدیدی
خنده هایت قند است
چای هم اماده است
چای با طعم خدا
بوی ان پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
زورو هرچه صوت زد اسب با وفایش نیامد.دلش را به دریا زد.و علامت z را روی شکم گروهبان گارسیا انداخت تا اسب برسد و او را نجات دهد.ولی از اسب خبری نشد.نا امید,سوار الاغی شد و از مهلکه گریخت....بعدها با خبر شد اسب با وفایش عاشق اسب گروهبان گارسیا شده.
بعد از اینکه پسر و دختر همدیگر را پسندیدند,پسر به پدرش گفت:شما خانواده ی انها را پسندیدید؟پدر گفت:بله من خود دختر را هم پسندیدم.پسر:چطور؟پدر:بعد از فوت مادرت او می تواند جای خالی او را در زندگیم پر کند.
کلاغ قصه,گرد سفر از خود تکاند.هنوز ارام نگرفته بود که;کودک به خواب رفت.مادر گفت:قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...و کلاغ بر اوارگی خود گریست و پر کشید.

کی پنجره یک نگاه را می فهمد؟
کی سنگ صدای آه را می فهمد؟
آنکس که به درد اشنا نیست کجا
فریاد میان چاه را می فهمد؟
آن را که فرشته آفریدند دریغ
کی لذت یک گناه را می فهمد؟
چشمان شما را چه کسی قاب گرفت؟
کی پنجره یک نگاه را می فهمد؟
روز مادر مبارک

می خواستند سرش را ببرند.خودش این را می دانست.او معنی کاسه ی اب و چاقو را می فهمید.با مادرش هم همین کار را کردند.ابش دادند و سرش را بریدند.ترسیده بود.گردنش را گرفته بودند و می کشیدند.قلب قرمزش تند تند میزد.کمک می خواست.فریاد میزد و صدایش تا اسمان هفتم بالا می رفت.خدا فرشته ای را فرستاد تا گوسفند بیتاب را ارام کند.فرشته امد و نوازشش کرد و گفت:چه قدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند.ادم ها سپاسگزار تواند.قوت قدم هایشان از توست.تاب و توانشان هم.تو به قلب هایشان کمک می کنی تا بهتر بتپد.قلب هایی که می توانند عشق بورزند.پس مرگ تو به عشق کمک می کند.تو کمک می کنی تا ادم امانت بزرگی را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد.تو و گندم و نور٬تو و پرنده و درخت همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد٫چرخی که نام ان زندگی است.گوسفند ارام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد.او قطره قطره بر خاک چکید٫اما هر قطره اش خشنود بود٫زیرا به خدا٫به عشق٫به زندگی کمک کرده بود.......

ازدواج نمایشنامه ای است که با بوسه ی شاهزاده ای که فرشته ای را در اغوش دارد شروع می شود و با
اخم مرد کله طاسی که روبه روی زن شکم گنده ای نشسته است پایان می پذیرد.
خوشبختی توپی است که وقتی میغلتد به دنبالش می رویم و هنگامیکه توقف میکند بر ان لگد می زنیم.
در عشق اگر امکان نه گفتن وجود نداشته باشد پس بله گفتن ها چه لطفی دارد؟
مردن هرگز به تلخی فراموشی یک بودن نیست.
انانکه گذشته را بخاطر نمی اورند محکوم به تکرارند.
تجربه نامی است که همه ی افراد روی اشتباهات خود میگذارند.
اگر میخواهید حرف شما را باور کنند از خود سخن نگویید.
دنیا را برایتان شاد شاد٬شادی را برایتان دنیا دنیا ارزومندیم.

خوشبختی من
ان لحظه ی کوتاهی است
که شب را تکه تکه میکنم
و به کودکان گرسنه ی شهرم می بخشم
و روزگار
تجربه ی پریده رنگ مشکوکی است
که فاصله ی میان دو دیدار را
از سکوت سرشار می سازد
من از جریان گریزان روزگار دریافته ام
زندگی بی رحم است
و مرگ بزرگوار...

سلام به همه دوستان عزیزمون
امیدواریم هر کجا که هستین شاد و سلامت باشین
ما یعنی من و پری هر کدوم یه وبلاگ جدا داشتیم و فعالیتمون رو تو وبلاگ خودمون انجام می دادیم.
تا اینکه تصمیم گرفتیم بیایم تو یه وبلاگ مشترک و باهم بنویسیم.
تصمیمون رو عملی کردیم و این وبلاگ رو ثبت کردیم. اما هنوز اول راهیم.
افتخار می کنیم که امروز ، روز آشنایی ما با شماست . از همین رو و در همین ابتدای راه ، دست همه شما دوستان عزیزمون رو به گرمی می فشاریم و امیدواریم در کنار هم بتونیم لحظات خوبی رو سپری کنیم.
و امیدواریم این آشنایی و دوستی سالیان سال پابرجا بمونه انشاا...
نظرهای شما ، ادامه دهنده راه ما است . ما رو از نظرهای قشنگ و دلگرم کننده خودتون بی نصیب نذارین
دیگه عرضی نمونده جز آرزوی روزهای سراسر شاد برای همه شما دوستان گلمون
همتون رو دوست داریم و بدونید در قلب ما جا دارین
مراقب خودتون باشین. منتظرتونیم...



